زندگينامه شهيد عليرضا رحيمي یکی از شهدای سلطان شهر

نظرات 0

 

                       نام : علیرضا

نام خانوادگی: رحیمی

نام پدر : علی اکبر

تاریخ تولد: 1342

شماره شناسنامه :4414

تاریخ شهادت : 1362/12/25











زندگينامه شهيد عليرضا رحيمي.

بسم الله الرحمن الرحيم

شهيد والامقام عليرضا رحيمي در سال 1342 در شهرستان ارسنجان بدنيا آمد. دوره ابتدائي را در سلطان شهر بخش  کربال از شهرستان خرامه گذراند. و دوره دبيرستان را در شيراز - دبيرستان آيت الله دستغيب و دبيرستان وليعصر گذراند. بارزترين اخلاقش صله رحم و ياد اقوم کردن و براي احوالپرسي به منزل تمام قوم و خويشان مي رفت تا حدي که در خانواده خيلي معروف بود. و اخلاق ديگرش از کودکي تا شهادت هر وقت که به منزل خودمان يا قوم و خويشان مي رفت به ساده ترين غذا هيچوقت اعتراض نمي کرد و يک فرد خاکي بود و اگر نان خشک جلو او مي گذاشتند مي خورد و هيچ صحبتي نمي کرد. قبل از پيروزي انقلاب با توجه به اينکه کم سن و سال بود ولي از سال 52 تقريباً باين طرف با حقير زندگي مي کرد و تقريباً از خانواده مقداري دور بوديم خانواده بيرون و ما در شهر زندگي مي کرديم روزها به کارگري و شبها به مدرسه مي رفت و از همانوقت به رساله و کتب مذهبي آشنا و با خودم به مجالس مذهبي مي آمد و بخصوص از سال 55- 56 در جريان انقلاب کاملاً در صحنه بود. و در امر پخش نوار و اعلاميه با موتور سيکلت فعال بود حتي از شيراز از شهيد جاويدي مي گرفت به خرامه و کوار و جاهاي ديگر و بخصوص روستاها مي برد. و يک وقت هم که نوار حمل مي کرد با موتور در پليس راه ژاندارمري پل فسا او را بازداشت کرده بودند و آزاد شدند و آمد کوار و در شهر به شعارنويسي و پخش نوار و شرکت در تظاهرات هميشه حاضر و آماده بود مخصوصاً روزي که به مسجد باقر آباد حمله شده خدايا يا مسجد جامع يا مسجد نو ماه مبارک رمضان دقيق يادم نيست از دست پليس و ارتشي که مردم فرار مي کردند شب بدون کفش و با پاي برهنه به خانه آمد و گفت که کفشم در مسجد مانده و فرار کرديم و نتوانستند ما را بگيرند مخصوصاً يادم هست که با پدرم راجع به کفش حرفشان شد و مي گفت من دست بر نمي دارم تا پيروزي انقلاب و نکته ديگر در رابطه با فرقه ضاله بهائي که به آنها حمله شده مثل سعيدي و شرکت پليسي با توجه به اينکه نامبرده در شهر بود و رفته بود براي تظاهرات در برگشتن بوسيله چند نفر بهائي شديداً مجروب و مجروح مي گردد که خداوند عمري دوباره به او داد. هم زمان با پيروزي انقلاب با توجه به يک ماشين سواري هم داشت يا بچه ها به مدت چند ماه يک چادر در پليس راه پل فسا زده بود و زير نظر کميته ها از جاده حراست مي کردند تا بعدها که تشکيل انجمن اسلامي در سهل آباد را داد و در گروه مقاومت پدنک فعالانه اکثر شبها به گشت و نگهباني مي پرداخت و بعد يک گروه مقاومت در سهل آباد بنام ياران مهدي بوجود آورد. با کمک ديگر بچه ها و چون علاقه به سپاه داشت مدت 6 ماه حفاظت بانک بود از طرف سپاه و مدت 6 ماه نگهبان دادگاه انقلاب و زندان سپاه و بعد از طرف سپاه بنا به پيشنهاد داستان انقلاب آقاي ماهرخ زاد راننده ايشان و محافظ نامبرده گرديد و مدتي مسئول موتوري دادگاه انقلاب شيراز بود. و پس از تقريباً دو سال خدمت در دادگاه انقلاب پاسدار شريفي کادر رسمي و دائمي و به مدت 5 ماه در بندر انزلي به آموزش يگان دريايي سپاه مشغول و سپس به عمليات خيبر رفت يادت گرامي مي داريم اميدواريم که امام زنده بمانند شهادت آرزوي ماست از شب اول عمليات تا روز پنجم نامبرده سکان دار قايق بوده نيرو و مهمات و غذا به جزيره مجنون مي برده چند در حورالعظيم مورد حمله هواپيماييهاي دشمن قرار مي گيرد مخصوصاً شيميائي که مي زنند خيلي از برادرها را که مجروح مي شود و به پشت جبهه انتقال مي دهد و روز پنجم که آتش دشمن هم شديد بوده قايقش حامل مهمات بوده پنجاه متر مانده به جزيره گلوله توپ مي خورد و قايق زير آب مي رود و از جسد هم خبري نيست و يکي از همراهانش مجروح مي شود که این جريان را تعريف مي کند.

روحش شاد و راهش پر رهرو باد.